یکشنبه 28 فروردین 1390 ساعت 09:09 ق.ظ


صبح خوبی است. روشن و پاک. برخلاف روزهای خاک آلود کابل. دفترم به مقر وزارت نقل مکان نموده است. اینجا هوای پاک کافی برای تنفس هست. محیط وزارت را دوست دارم . گشاد و خوش هوا است.  

 

زندگی همین است که بر ما می گذرد. چیزی دیگری نیست.  

 

گاهی تغییر کوچکی انرژی تازه برای زندگی می بخشد. مثلا تغییر دادن محل میز کار تان. یا لباس خوب به تن کردن! 

 

شادمانی و خوش بینی از چیزهای کوچکی می ایند. من با اینکه گاهی خسته ام و گاهی خیلی دلتنگ می شوم اما کوشش می کنم از فلسفه نیستی و پوچی و بی معنایی که گاهی محتوای ذهنم را می ساخت بگریزم. فکر می کنم وقتی زنده ایم باید به زندگی ارزش بدهیم. باید خوب زندگی کنیم.  

 

زندگی در باره ی پرسش های بزرگ نیست. ماچرا خلق شده ایم و به کجا می رویم...؟ این ها سوالهای زندگی نیستند.  زندگی انست که انرا انجام می دهیم. پرسش های بزرگ پرسش های جاویدان اند. پاسخی هم برای انها و جود ندارد. زندگی فقط همین است که ما می کنیم. یعنی کاری که انجام می دهیم، عشقی که به کسی می ورزیم و نفرتی که از چیزی داریم. نپرسید اخرش چی؟ این هم سوال زندگی نیست. 

 

رها شدن از پرسش های بزرگ و کنار گذاشتن "پروژه حقیقت" (1) شاید طلب زندگی از ماست. نمی دانم.  

 

به گفت شاعر که : 

 

کارما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ
شناور باشیم.

(سهراب سپهری)   

 

1. منظور از کنار گذاشتن پروژه حقیقت معنا پردازی های بیش از حد است که کسانی را شب و روز به کشف حقیقت مشغول ساخته است.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo