X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
یکشنبه 15 اسفند 1389 ساعت 11:44 ق.ظ

 

دیشب تلویزیون طلوع گزارشی نشر کرد در مورد مرگ یک نوجوان در بازداشتگاه حوزه یازدهم پلیس شهر کابل. این نوجوان در اثر لت و کوب و شکنجه پلیس جان داده بود.  

 

جوان متهم به دزدی یکصد هزار افغانی و چهار دستگاه تلفون همراه از یک شرکت ساختمانی بوده. این نوجوان برای این شرکت کار می کرده است.  

  

خبر نگار طلوع خانواده این نوجوان را نشان داد : پدر و مادر پیر و فلج و در حال مرگ در فقر مرگ آور.  

 

دلم به درد آمد. اول اینکه شکنجه و کشتن یک متهم جنایت است.  

دوم٬ معلوم نیست که ان نوجوان واقعا دزد بوده یانه. 

سوم٬ به فرض اینکه ان نوجوان دزد بوده٬ وضعیتی که خانواده و پدر و مادر او در ان بسر می برند٬ توجیهی برای این کار اوست. البته این به این معنا نیست که ما بخواهیم دزدی در شرایط ناگوار زندگی را مشروعیت بخشیم. اما راههای انسانی تری در میان است که از سر جرم قانونی کسی بنابر برخی ملاحظات انسانی بگذریم. مثلا بخشندگی و گذشت.  

 

ان جوان میان عشق به پدر و مادر و تلاش برای زنده نگهداشتن انها و انجام یک امر غیر قانونی (دزدی) ظاهرا عشق به پدر و مادر و انگیزه تلاش برای مبارزه با مشکلات زندگی او شاید دومی را برگزیده بود. هر کسی در مبارزه برای زنده ماندن دست به کارهای می زند که ظاهرا نامشروع است. مثلا ما برای زنده ماندن خویش از زندگی دیگران می گذریم. کشتن کسی را که ممکن است ما را بکشد برای خویش توجیه می کنیم.  

 

شاید کسی از نظر حقوقی این مقایسه را نادرست تشخیص دهد چون میزان حساسیت دو امر ( کشتن و دزدی کردن) متفاوت است.    

 

دزدی یک جرم است براساس قانون. ظاهرا عدالت هیچ مرجع مشروعی جز قانون ندارد. اما انقدر دلم از انچه بر سر ان نوجوان امد ٬ شکست که دلم پر از نفرت از روزگار دراین وطن شد. کسانی اشکارا حق مردم را می خورند و می دزدند.  دیگران به میلیون ها دالر ازین سرزمین می دزدند اما محاکمه نمی شوند. اما ان نوجوان در بازداشتگاه پلیس حوزه یازدهم امنیتی شهر کابل توسط تعداد مامور پلیس که خود ممکن است شبانه دزدان تیار و طیار باشند٬ به اتهام دزدی زیر شلاق و لگد جان می دهد.  

 

این موارد روح انسان را می آزارد. این یک حس انسانی است و معتقدم که همه کسانی که این گزارش را دیدند و شنیدند تکان خوردند. 

 

وقتی خیلی به اصطلاح برخی کتاب خوانده ها پست مدرن فکر می کنم و ارزشها و اخلاق و.... را سنت های اجتماعی و متغییر های فرهنگی می پندارم که هیچ اصالت و جوهری ندارند و کوشش می کنم به بی ثباتی معنا و ارزش و اخلاق معتقد شوم و فضای رفتار ادمی را  ازادی مطلق قرار بدهم که دران هیچ کاری هیچ قاعده ی اخلاقی را به رسمیت نمی شناسد و خلاصه خود را حیوان طبیعی فکر کنم و .....  بعدا مواردی به ذهنم می رسند به من می گوید که چیزی هست که آن انسانی مارا شکل می دهد. شاید انسانیت ما همان کیفیتی ماست که در میدان ازادی ( ازادی مطلق از قید هرگونه اخلاق و قانون) حس گناه را در ما پدید می آورد. انسانیت و اخلاق یعنی همان حس گناه در میدان ازادی. وقتی از کاری در میدان ازادی مطلق و رد معنا احساس گناه بکنیم ٬ از انسانیت خویش آگاه شده ایم. این شاخصه کیفی برای تعریف انسانیت  به معنای ارزش جهانشمول است.   

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo