X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 3 اسفند 1389 ساعت 02:39 ب.ظ

 

کم کمک باران می بارد. هوا ابری است. من دنبال نوجوانی ها دق شده ام که نپرس.  

 

وقتی باران می شد بیرون می رفتم. زیر باران قدم می زدم...صورتم را بالا می گرفتم تا باران صورتم را بشوید.  بعد ها که عاشق شده بودم با رویا در باران می رفتیم و بلند می خواندیم...های باران باران. های باران باران.... 

 

چه لحظه های شاعرانه و زیبای زندگی که گذشتند. چه شادمانی های کودکانه که کم شدند...  حالا که در موقعیتی دیگری و در مکان و زمان دیگری هستیم.... حق شادی هم نداریم... دراین زمان و مکان هستند کسانی که از عاشقی نوشتن را هم در وبلاگ شخصی ادم نمی پذیرند.  

 

فقط..... گاهی خیلی خسته می شوم اینجا.  کجا را داریم که برویم و اندکی بخندیم؟  

 

خزان داوود از لندن امده بود. انقدر خندیدیم و شادی کردیم که بیادمان امد ما موجودات زنده هستیم. روزی که داوود بر گشت خنده های مارا هم با خود برد.   

 

----

 

گاهی دلم برای رویا خیلی می سوزد.... طفلک دراین ملک چطور زندگی می کند؟ نه امکان شادیی و نه جای برای رفتن و اواز خواندن و برای لحظه ی کودک بودن دراین جا برای اوست و نه حتا امکان بیرون رفتن از خانه. روزی که بیرون می رود اعصاب خراب بر می گردد... از بس که این شهر لعنتی انسان ازار و نا امن است. 

 

--- 

 

بعضی ها در هوای ابری دلشان می گیرد. به همین دلیل اینها را نوشتم. بزودی پاکشان می کنم. 

  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo