X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 21 اردیبهشت 1389 ساعت 07:19 ق.ظ

 

انسان بلند همتی بود. حلیم و بزرگوار بود. خیلی دوست داشتم ساعت ها با اش بنشینم و با هم حرف بزنیم . از خودش و زندگی گذشته اش برایم قصه کند اما او به سختی می توانست حرف بزند.    

به دخترانش بیشترین فرصت و ارزش را می داد. ازشان حمایت می کرد. به ازادی شان احترام داشت. در برابر همه ی مشکلات و در تمام موارد جانب دخترانش را می گرفت. او می دانست که در جامعه ی مانند افغانستان حمایت از زنان تحت هر شرایطی محق است.    

 در اوایل از روبرو شدن و حرف زدن با اش کمی هراس داشتم اما.... او مهربانتر از همه ی کسانی بود که تا حال دیده ام. ما را بیش از هر کسی دیگری و زود تر از هر کسی دیگری درک کرد. مرا احترام کرد. من مجذوب ان بزرگواری شدم.  

با انکه خیلی ضعیف بود و در هفته های اخیر بکلی از حرف زدن باز مانده بود اما قلب قوی و روان سالم داشت.  احساس گناه می کنم که در اخرین لحظه های زندگی کنارش نبودم. می دانم چشمانش در میان دیگر اعضای خانواده مرا هم جست و جو می کرد اما من دانشگاه بودم. 

 

رویا می گوید.... لحظه های اخیر هرچه تلاش کرد چیزی بگوید نتوانست. طعم این درد را برای همیشه احساس خواهم کرد. 

جلوی چشمانم مجسم می شود.  عصایش در دست پیش بلاک قدم می زند. پیر مردی بزرگواری که زندگی اش را از دامنه کوهای افغانستان اورد و در بیشکک کنار ان تپه های سبز دفن کرد.    

پدر زن گرامی ام. جایش برای همیشه در زندگی ام خالی خواهد بود.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo