X
تبلیغات
رایتل
شنبه 7 شهریور 1388 ساعت 12:00 ب.ظ

خشونت چهره اصلی سیاست را در سه دهه ی اخیر در افغانستان  شکل داده است. جنگ جان بیش تر از دو میلیون افغان را گرفته است و میلیون ها شهروند این کشور را از خانه هایشان متواری ساخته است.     

پس از سقوط طالبان و بوجود امدن فرصت تازه برای گذار از جنگ به یک زندگی صلح امیز تحت یک اداره سیاسی جدید،  امیدی برای بهبودی در میان مردم این کشور بوجود امد. اما اینک پس از هفت سال از سقوط طالبان و تلاش های گسترده ی بین المللی برای ایجاد یک نظام عادل ، دموکراتیک و عاری از خشونت سیاسی دراین کشور، وضعیت دوباره به سمت جنگ و خشونت بر گشته است و نگرانی های جدی را برای جامعه ی بین المللی و مردم افغانستان بوجود اورده است.     

تحلیل های گوناگونی از علل برگشت جنگ و ظهور دوباره طالبان در افغانستان از طرف کارشناسان خارجی و افغان وجود دارند. بیشتر این تحلیل ها در کل به عوامل ساختاری از جمله فقر و روند کند بازسازی، ضعف حکومتی ، بی عدالتی و فساد گسترده ی اداری اشاره می کنند.  

عوامل ساختاری بدون شک در تجربه های بسیاری در جهان ، به بوجود اوردن خشونت سیاسی کمک کرده است. از یک دیدگاه نورماتیف نیز باور ما براین است که  نا بسامانی های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی منجر به بی ثباتی سیاسی و فرو پاشیدن نظم در یک جامعه می گردد. اما ایا این دیدگاه ، چقدر برای تحلیل خشونت در افغانستان و در چارچوب وضعیت موجود در افغانستان مفید است؟  

در یک نگاه عمیق و همه جانبه به خشونت جاری درافغانستان در می یابیم که تحلیل ساختاری از این خشونت بسیار نا کافی و حد اقل از دیدگاه تحقیقاتی جدا مورد نقد و پرسش است. همه عواملی ساختاری نهادی مانند فقر، ضعف دولت ، فساد اداری و نبود عدالت که ازان ها برای توضیح علل ظهور دوباره طالبان درافغانستان نام برده می شود ، در افغانستان فراگیر است. اما جغرافیای خشونت جاری در افغانستان در کل محدود به مناطق پشتون نشین جنوب وشرق افغانستان می گردد. فقر، فساد اداری، نبود عدالت و ضعف حکومت در بسیاری از مناطق مرکزی و شمال شرقی و شمال غربی افغانستان به مراتب گسترده تر از جنوب است اما در این مناطق شورشی همانند انچه در جنوب و شرق به چشم می خورد وجود ندارد.     

مداخلات بیرونی و تروریسم بین المللی که ازان به عنوان عوامل عمده دیگر در بحث طالبان یاد می شوند نیز نمی توانند علل کافی برای بوجود امدن طالبان باشند چون این نوع مداخلات نمی توانند طالبان را به مثابه یک موج سیاسی- بومی در اورند.   
 

برای تحلیل بهتری از جنگ در افغانستان باید فراتر از مطالعه ی عوامل ساختاری رفت و زمینه های اجتماعی،  مردم شناختی و تاریخی مساله را به دقت بررسی کرد.    

 

جغرافیای انسانی خشونت   

در تحلیل های که تا کنون از خشونت درافغانستان ، چه در داخل و چه در خارج از کشور وجود داشته اند، تاملی اندک بر زمینه ی قومی خشونت و جغرافیای انسانی ان شده است. به باور نویسنده  این یکی از مهم ترین نکاتی است که باید بدون هر گونه عصبیتی و به منظور شناخت بهتر از معضل موجود در افغانستان بدان پرداخته شود.  
 

 مصلحت سیاسی درافغانستان بر این بوده است تا از قومی جلوه دادن معضل طالبان درافغانستان پرهیز صورت گیرد اما این کار ما را در قسمت شناخت ما از مشکل و پالیسی سازی در مورد ان دچار خطا های  نموده است. از یک نگاه درونی معلوم می شود که مشکل طالبان در واقع امر مشکل ویژه جامعه ی پشتون است و بنابراین قبل از هر زمینه ی دیگر ، لازم است این مشکل درهمین زمینه خاص مردمی تحلیل گردد.    

 

ویژگی اصلی شورش و خشونت جاری در افغانستان ، جغرافیای قومی ان است. گروه های شورشی متعدد  که تحت یک چتر بزرگی بنام طالبان در حال جنگ با دولت مرکزی و نیروهای خارجی اند به استثنای گروه های کوچک تروریستی بین المللی، همه پشتون اند. جغرافیای جنگ را جغرافیای قومی پشتون در افغانستان رسم می کند. این ارتباط البته به معنای ارتباط علی میان پشتون بودن و جنجگو بودن نیست بلکه بر وجود مشکلات خاصی در درون جامعه ی پشتون دلالت می کند که کمتر کسی به ان پرداخته است.     

گروه های شورشی تحت سازمان طالبان و حزب اسلامی ، نیروی سیاسی و اجتماعی اند که در اثر فروپاشی سیستم اجتماعی در ارتباط با مرجعیت و مشروعیت سیاسی در درون جامعه ی پشتون در طی سه دهه جنگ در افغانستان بوجود امده اند. طی این زمان، ساختار اجتماعی-سنتی جامعه ی پشتون در خصوص مرجعیت سیاسی  شکاف های گسترده ی برداشته است. در نتیجه این شکاف ها ، گروه های جدیدی وارد عرصه سیاسی جامعه ی پشتون شده اند که قدرت و اقتدار و مشروعیت مراجع سنتی مانند مراجع مذهبی سنتی و خان ها و بزرگان قبیله را به چالش کشیده اند.     

در کنار ظهور قوماندانان محلی و جنگ سالاران که بصورت گسترده مراجع سنتی قدرت در درون سیستم قبایلی پشتون را تضعیف نمودند، تندروان مذهبی پا به میدان گذاشتند که مخالف همه طیف های سیاسی-اجتماعی در جامعه ی پشتون هستند. این تندروان که مربوط نسل جهاد هستند در درون ساختاری بنام طالبان گرد امده اند که  در مخالفت با جنگ سالاران ، بزرگان قبیله، مراجع محافظه کار مذهبی-سنتی و نخبگان سیاسی دیگر مانند تکنوکرات ها و روشنفکران پشتون عمل می کنند.   

   

طالبان با سه گروه عمده در جامعه ی پشتون مخالف اند: مراجع سیاسی- سنتی ( خانها و بزرگان قبایل) مراجع مذهبی- سنتی ( که غالبا در کنار مراجع سیاسی-سنتی بوده اند و باعث مشروعیت انان گردیده اند ) و نخبه گان سیاسی و روشنفکران جامعه ی پشتون. 

از نظر طالبان هر سه این طیف مشروعیتی برای رهبری جامعه ی پشتون ندارند. انها بسیاری از مراجع سنتی قدرت سیاسی و نیز مراجع مذهبی سنتی و قوماندان های محلی را کشته اند و بر دولت تحت رهبری حامد کرزی شورش کرده اند.   
 

ترکیب گروهی-انسانی طالبان نیز دارای ویژگی خاصی است. انها عموما از جماعت های محافظه کار دور دست مناطق جنوبی برخاسته اند و نسبت دوری با سامان قدرت در جامعه ی پشتون در گذشته داشته اند. طبق بررسی ها ، اکثریت اعضای گروه های شورشی از میان قبایل کوچک تر و ضعیف تری جامعه ی پشتون اند که نقش مرکزی در تاریخ قومی پشتون نداشته اند. در مناطقی از جامعه ی پشتون مانند ارزگان و قندهار که شکاف قبایلی بیشتری به چشم می خورد ، بیشتر شورشیان از میان اقوام غیر پوپلزای – قومی که حامد کرزی به ان تعلق دارد- می باشند.  

 اما در این گسستگی نیز ، طالبان موقعیت ویژه ی دارند . قبیله ضرورتا عامل پیوند طالبان با سران قبایل نبوده است. دیدگاه ایدیالوژیک مذهبی انان  و مخالفت شان با طیف سیاسی-سنتی حاکم باعث شده است تا وفا داری قبیلوی شان نسبت به سران قبیله را کنار بگذارند بدون اینکه این کار فراموشی هویت قبیلوی شان را الزام اور بسازد.  
 

در نتیجه ، انچه که چهره اصلی طالبان در زمینه قومی ان را می سازد مخالفت در برابر گروه ها و طیف های سیاسی دیگر جامعه ی پشتون ( در کنار مخالفت با نیروهای خارجی) است. این مخالفت پیش از هر چیزی بیانگر بحران مشروعیت سیاسی رهبری در میان جامعه ی پشتون است که نتیجه ان شورش بر علیه حکومت تحت رهبری  حامد کرزی است که کوشش می کند خواست سیاسی  و رهبری جامعه ی پشتون در افغانستان را تمثیل کند.  
 

جنگ طالبان با دولت افغانستان قسما انعکاس دهنده بحران درون اجتماعی جامعه ی پشتون است که ریشه در بحران مشروعیت رهبری سیاسی دارد که پس از فروپاشی نظام قدرت قبیلوی و مرجع سیاسی در این جامعه پدید امده است.  
 

زمینه ی تاریخی- مردم شناختی خشونت  

در کنار زمینه ی قومی-انسانی، منظری دیگری که به ما کمک می کند علل و عوامل خشونت در جنوب و شرق افغانستان را بهتر درک کنیم ، زمینه سنتی و تاریخی ان است. ازین منظر ،  خشونت جاری در مناطق پشتون نشین افغانستان ادامه روندی است که با تاریخ دولت سازی مدرن در افغانستان اغاز می شود.   
 

تضاد نظام های سنتی با نظام سازی مدرن می تواند به عنوان چارچوب تیوریک برای تحلیل جریان طالبان درمیان جامعه ی پشتون کمک کند. این نگاه ابعاد دیگر قضیه را برای ما روشن خواهد کرد.  

در مناطق پشتون نشین جنوبی ، دولت مرکزی قوی هیچگاهی وجود نداشته است و دولت های گذشته با تسامح و مصلحت و از طریق توسل به نظام قبیلوی بر این مناطق حکمروایی کرده اند. تلاش ها برای ایجاد یک نظام مرکزی قوی با چالش های جدی در این مناطق همراه بوده است. دلایل ان می توانند وجود سنت و ذهنیت قبیلوی دراین مناطق باشند.     

از نظر سنت اجتماعی ، جامعه ی پشتون با نظام سازی مدرن و رسمی رابطه ی چندان مثبتی نداشته است. در گذشته نیز پشتون های جنوبی در برابر مدرن سازی نظام سیاسی-اجتماعی در افغانستان دست به شورش برده اند. این شورش ها که در اولین جدی ترین مثال خود منجر به فروپاشی حکومت امان الله خان گردید نقطه ی عطفی در تاریخ چالش ها در برابر دولت سازی مدرن در افغانستان بود.   

  

این روند ، گرچند تحت تاثیر سیاست باج دهی به مناطق قبایلی از طرف نظام شاهی بعد از امان الله تا حدودی فروکش کرد اما یک بار دیگر در دهه هفتاد و هشتاد میلادی فعال شد . تلاش ها برای توسعه ی نفوذ نهاد های رسمی و زیرساخت های دولت مدرن به خشونت گسترده در مناطق پشتون نشین منجر شد و بعدا تقریبا در سراسر افغانستان انتشار یافت.   
 

شورش در برابر برنامه های دولت کمونیستی با حمله بر نهاد های رسمی و زیرساخت های مدرن مانند تاسیسات اموزشی همراه شد که در نتیجه ان ، مکاتب به اتش کشیده شدند و زیر بناهای زندگی شهری نابود شدند. کاری که که طالبان در حال ادامه ان است.     

تداوم ، عنصری مهمی در تبیین پدیده و جریانی بنام طالبان از یک دیدگاه تاریخی است. طالبان ادامه جنگی است که سالها پیش در افغانستان اغاز شده بود. انها ادامه ذهنیت و روان شناسی است که تلاش های را در مقاطعی گوناگون تاریخ افغانستان به چالش کشیده اند.  

   

از دیدگاه سنتی-تاریخی نیز ، بحران طالبان ، بحران مشروعیت در ارتباط با رابطه نظام و ذهنیت قبیلوی جامعه ی پشتون با نظام سازی مدرن است. در میان اکثر مناطق دور افتاده پشتون نشین نظام های رسمی همیشه مورد سو ظن مردم قرار داشته اند. مشروعیت در مناطق پشتون نشین از ان نظام  غیر رسمی و ذهنیت و عادات قبیلوی است و رسمیات دولتی درانها از احترام چندانی برخوردار نیست.  
 

عدم وجود جایگاه قوی و مشروع برای مکانیزم و نهاد های رسمی-دولتی در ذهنیت قبیلوی در دور دست های جامعه ی پشتون باعث شده است نهادهای رسمی دولت مدرن از اهمیتی بالای برخوردار نگردد. چنین ذهنیتی همیشه براندازی نظام های رسمی در جامعه ی پشتون را تسهیل کرده است.    

با انکه تفاوت های زیادی در دیدگاه ها و ذهنیت های قبیلوی جامعه ی پشتون نسبت به نظام سازی مدرن پدید امده است اما به نظر می رسد که این روند هنوز با مشکلاتی روبروست.  

مخالف با نظام سازی مدرن و یا فرملیته وجهه برجسته ی جنگ طالبان با دولت مرکزی و جامعه ی بین المللی است. طالبان ادامه مخالفت با روند نظام سازی مدرن در افغانستان است و بازتاب دهنده افکار و ذهنیت های همسان با انچه در مقاطع مختلفی در تاریخ افغانستان شاهد بوده ایم.    

مخالفت با نظام سازی مدرن تا ان حد در میان طالبان قوی است که هر نوع همکاری با نهاد های دولتی نزد انان جرم پنداشته می شود. شکل بسیار جدی این مخالف کشتن و ترور شخصیت های مذهبی و علمای دینی است که روزگاری از احترام بسیاری در میان مردم و گروه های مذهبی طالبان برخوردار بودند اما به محض ورود در ساختار دولت و همکاری با ان هر گونه مشروعیت و مصوونیت شان را از دست دادند. تعداد زیاد از اعضای شورای علمای افغانستان بدست طالبان کشته شده اند.     

ذهنیت و رفتار شناسی طالبان و حامیان انان باید در مرکز توجه و تحلیل ما قرار داشته باشد. طالبان با خصوصیاتی که بیان شد ،  منعکس کننده مشکلاتی است که زاده بستر اجتماعی- مردم شناختی و تاریخی جامعه ی پشتون است و نمی توان ان ر کاملا مجزا از ان بررسی کرد. عوامل تاریخی و مردم شناختی در بحث طالبان تعیین کننده است. جریان های مانند طالبان نمی توانند کاملا بی ارتباط با چنین عواملی تبدیل به یک موج بومی گردد.   
 

عوامل انسانی ، تاریخ ، روان شناختی سیاسی قبیلوی و زمینه های تاریخی جنگ در افغانستان می توانند مایه اگاهی های بسیار مفیدی باشند که شاید بتوانند ما را در قسمت شناخت بهترمان از پدیده و جریانی بنام طالبان در افغانستان کمک نمایند. انطور که توضیح یافت ، عوامل ساختاری علل اصلی خشونت در جنوب و شرق نیست. در حالیکه این عوامل می توانند در شرایطی به رشد مشکلات کمک کنند ، اما علت کافی برای شورش طالبان به شمار نمی روند.  

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo